عشق با چند گلوله ء مشقی مرا نقش بر خاک          و گر خدایی ما را که با تیر آفرینش تبعید به خاک

 نوشته هایی از سیروان . ه . ک                                                                                

تبعیدی...

چهارشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٦

.::: مهــــــــــــــــــر :::.

صدا نيست

مشت بر ديوار كوبيدن فراخوان درد است،

مهر خود باختهء سرداب بي تفاوتي ها

سرش را بر ديواري كوبيد و نغمه اي برخاست،

نغمه اش تو را خشنود ساخت

او را به گردابي رها،

اشكها يش به جوي رگانش فرو ريخت و

پرده فرو افتاد .

10.12.2004

سیروان ه.ک
پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٤

.::: سياه و سپيد :::.

  

 

 

 

 

 

 

 

صبح به روشنايي برخاست ،

نبودي كه به ديدارِ تو نيز بيايد ،

صبح به روشنايي برخاست

گرچه درون از يكي به دو كردن ها خويش تيره است

اما صبح به روشني برخاست ،

گرچه ابري بود

اما صبح به روشنايي برخاست ،

گرچه اندرون سياهي ها زاده شديم

اما صبح به روشنايي برخاست

سياه و سپيد خلقت ما بود

و اينگونه بود كه صبحها برخاستيم و

شبها خفتيم ...

 

مهر.1383

22.october.2004

سیروان ه.ک
دوشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۳

** شــــــــاهکـــــــار **

همين امروز خلق ات مي كنم

شاهكار ِ اثرها

شاه كار درداگين پر  ز  درد

پر از عشق هاي گوهرين ِ گريزان

از پوچي هجران

شاهكار اميد نيست اما طليعه ي نااميديست ،

اما گفتند با ما بمانيد

و آنها رفتند ! ...

پشت شيشيه ها ي هر جاي

صورتم تكيه كرده است بر تو  ،

عالم خنده آور است با دردهاي كال اش

روي و جبين پر چين كردن ات بيهوده

كشته به كشته روي هم مي گذارند

آنان كه اميدمان را كشته اند در ظلمت شان

آنان كه روياي بودن شان را بر چهارچوب جهان مي كوبند،

آنگاه که جوانك بي نام و نشان نسل

 سر مي كشد بر ديوار ها

تا در كوچه هاي بي خيالي هر گذر نا مفهوم

بودن را به تسمه ي زندگي  بفشارد ،

ديوار كاهگلي ِ كودكي ، بخت برگشته ،

از ميان ديدگان اش مي نگرد اينجاي و آنجا را

كه بزند اينجا زنگ زندگي اش را

اينجا، بيگانه اي ، كسي ،

به صداي اش دل خوش ، ترانه مي خواند

بودن را هزاران بار تشنه مي شود ،

... اما آنان گفتنند اينان که ماندند ، زهر مرگ را نوش كردند  !

                                                          

                                                              مرداد 83

 

 

 

 

سیروان ه.ک
چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۳

** سراب ثانيه ها **

آئينه ها شكسته است ،

مسيرِ تقلاي ِ نفسها به پرسه هاي خويش

در ميان شگفتيها فرو مي ريزد ،

بودنِ بي چون و چرا

در حبابِ توهم خود پديد خويش در انهاي ِ

قوس ِ فسفري توهمي رگ به رگ

طلوع ِ خورشيدي ِ سرخ را در كنارِ باريك راهِ

كنجِ ذهن ِ كودكي بر روي تاب ،

آن هنگام كه بوته زار انديشه ها را با چوب كبريتي

به آتش مي كشند ...

 

  • 30.11.2004
  • آذر .1383

 

سیروان ه.ک
دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۳

** زمــــســـتـــــان **

آرزوها ، درياي خويش را نيافتندو

 من در اين تو در توي بودن

به عبور برقِ گذراش

راه ها را هاشور مي زنم ،

شن ها به مقداري افزوده مي شوند

چه كسي خرسند مي شود ؟!

قنديلي از سقفِ وجودات ، آويزان مي شود ،

چه كسي خرسند مي شود ؟!

نيلوفرها بسته مي شود

چه كسي خرسند مي شود ؟!

چهارراهت ، يخ مي كند و

 زمستان آغاز مي شود .

  • مهر .1383
  • october.2004

 

سیروان ه.ک
پنجشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸۳

** شبانه **

تنهايي ، در نقطه اي از زمين

آنچه مي بينم ،

آنچه هست ،

آنچه مي افزايد بر پوچي سرتاسرم ،

نفس مي گيرد از ،

 جايي كه خدا خاموش ،

جايي كه من بيهوش ،

 بر همان صندليِ هميشهِ پوچ ،

بينِ شب و روز ،

به تنگنايِ گذشتِ عبورِ دو ثانيه ،

به خواب رفتهِ ، پايِ خُردِ خويش را در آغوش مي كشم .

  •  مهر .۱۳۸۳
  • august.2004
سیروان ه.ک
پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۳

** تـــــــــد فـــــــیـــــــن **

 

 

من عزا را می خندم ،

همه چیز خاموش است ،

آخرین حرف پیدا نیست ،

امروز بودن و فردا نبودن را

به برگ بودن می ریزم ،

تاریخی که نوشتن اش را سودی نیست

پر کردن اش بیهوده نیست !

حاصل این ضد و نغیض

پایان نامهء سالهای زندگیست !

تنگ چشمان را اشکی فرود آمد

در بهت رفتن جسمی ،

قسمتی سست گشت

قسمتی فرو ریخت ،

پشت مرگ افروخته ای سیگاری

دودش در این جهان پیدا نیست ،

ترب های قرمز در خاک ،

روی سرخ شان پیدا نیست .

 

  •  شهريور.۱۳۸۳
  • august.2004

 

سیروان ه.ک
چهارشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۳

** پاسخی ديگر ...**

بزرگترين حس ، بزرگترين چيزها

آن زمان است كه تو مي داني اين آخرين حرف نيست

تو خداحافظ هاي خويش را به سلام بدرقه مي كني

كه عشق ات تر شود ،

و سكوت به تاريكي اين روزهاي يكنواخت تن در ندهد ،

تني هستي در دست ديگري كه نقش عشق ِ‌ عشقمان را

بر ديوارهء جسم او توان ِ رسم ات نيست ...

اين گونه بود كه ما جسم خود را رها كرديم ...

در اين روزها سرگردان كه گردان به دور سرات مي گردد

تك سلولي ، گوشهء فكرها ، غم ها ، و شاديهايت نبضِ كوچكی دارد

كه سراغ تو را مي گيرد ...       ( مهر .1383 )

 

سیروان ه.ک
یکشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۳

** تـــــــــــــــــــــــــکـــــرار **

شدت گرفتم ،

 به سوی

 رنگهایی که می سوزند ،

سرد شدم ،

رهگذران این سوی آن سوی می روند

صورت ، غم دردی می خورد 

به سهولت هر چه سهل

 درختان می خندند

به نرمی رگبرگهای دست

میان شب در انتظار طلوع ِ تکرار

تکرار چه می کنم

زندگی ، در آینه می نگرم

مرا برگردان

به جوشش رگان ات

در معتدل هوایی شادگون

اما تقدیر دروغ است

دلها اسیراند

مسخره ء درد ِ سکوت اند 

حوصله ء وجود سر رفته است

عشق ات گلمالی سرنوشت شده است! .

                                                           تیر83

 

 

 

سیروان ه.ک
جمعه ۱٩ تیر ،۱۳۸۳

** انــــــــــــــــــــد یــــــــــــشـــــــــــه **

 

 

 

حکایت شب و سکوت

حکایت گذر شب های طولانی ،

مرد تنها، به کجای شب می روی

اینجا آنجاست ، و آنجا اینجاست

زمان می لغزد میان  ِ بودن ات

این آینه ها را شمارشگری نیست ،

آنگونه که سکوت را

هنوز می اندیشد ، هنوز می اندیشد

دخترک ِ تنها ،  به زاویه ای باران زا

میان  ِ شک و نسیم ، گرما

زندگی هست کوتاه .

  •                                              تير ۱۳۸۳
سیروان ه.ک

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك


نفر آنلاين

توجه !!

تمام نوشته های این وبلاگ از سیروان . ه . ک .  می باشد، درصورت نوشته شدن نوشته ای از شخص دیگری نام او درج خواهد شد  

 


 
 sirone

sirone

كنتر



پشتيباني
Persian Blog

  ( لینک  )   

 تفکرات تنهایی
اوهام

واهمه های بی نام و نشان
حی